<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" version="2.0">
  <channel>
    <title>مطالعات راهبردی آمریکا</title>
    <link>https://asr.ihu.ac.ir/</link>
    <description>مطالعات راهبردی آمریکا</description>
    <atom:link href="" rel="self" type="application/rss+xml"/>
    <language>fa</language>
    <sy:updatePeriod>daily</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 00:00:00 +0330</pubDate>
    <lastBuildDate>Mon, 22 Jun 2026 00:00:00 +0330</lastBuildDate>
    <item>
      <title>اختلافات سیاسی در آموزش و افول همبستگی داخلی در ایالات‌متحده</title>
      <link>https://asr.ihu.ac.ir/article_210876.html</link>
      <description>آموزش عمومی از مهم‌ترین ابزارهای شکل‌دهی و تقویت همبستگی اجتماعی در حکمرانی مدرن به شمار می‌آید. دولت‌ها از قرن نوزدهم با درک ظرفیت عظیم این نهاد، از آن برای ایجاد جوامعی هم‌سو با ارزش‌ها و اهداف طبقه حاکم بهره برده و مفاهیم مورد نظر خود را در بستر آموزش بازتولید کرده‌اند. در ایالات‌متحده نیز آموزش عمومی نقشی کلیدی در تحقق نظریه &amp;amp;laquo;دیگ ذوب&amp;amp;raquo; و ایجاد همسانی فرهنگی میان مهاجران ایفا کرده است. با این حال، در دهه‌های اخیر خود این ابزار همگرایی به یکی از منابع اصلی واگرایی و مناقشه سیاسی بدل شده است. این پژوهش با رویکرد توصیفی- تحلیلی و روش مطالعه اسنادی و تطبیقی، در چارچوب نظری &amp;amp;laquo;آموزش به‌مثابه کالای عمومی&amp;amp;raquo;، در جستجوی پاسخ به این پرسش است که چگونه اختلافات سیاسی در آموزش به ابزاری برای افول همبستگی داخلی در ایالات متحده می انجامد؟ یافته‌ها نشان می‌دهد دو گفتمان غالب در این عرصه عبارت‌اند از: گفتمان فردگرایانه و بازارمحور که بر کاهش نقش دولت فدرال، تقویت مدارس چارتر و آزادی انتخاب خانواده‌ها تأکید دارد؛ و دیگری، گفتمان برابری‌محور که خواهان گسترش عدالت آموزشی، آموزش رایگان و حمایت از اقلیت‌ها و اقشار کم‌درآمد است. در نتیجه، آموزش در جامعه آمریکا به کانونی برای بازتاب تعارضات ایدئولوژیک و فرهنگی عمیق داخلی تبدیل شده است.</description>
    </item>
    <item>
      <title>چرخه بازتولید نفوذ مالی: پیامدهای ظهور و تقویت سوپرپک‌ها در نظام انتخاباتی ایالات متحده</title>
      <link>https://asr.ihu.ac.ir/article_210874.html</link>
      <description>پس از آرای حقوقی &amp;amp;laquo;سیتیزنز یونایتد&amp;amp;raquo; و &amp;amp;laquo;اسپیچ‌نو&amp;amp;raquo; در سال ۲۰۱۰، معماری مالی انتخابات ایالات متحده دگرگون شد و &amp;amp;laquo;سوپرپک‌ها&amp;amp;raquo; به محور سازمان‌دهی منابع بیرون از چارچوب رسمی احزاب و کارزارها بدل گردیدند. این مقاله با اتکاء به ادبیات حقوقی و علوم‌سیاسی، داده‌های کمیسیون انتخابات فدرال و پایش‌های رسانه‌ای، به این پرسش می‌پردازد که ظهور و تقویت سوپرپک‌ها چه پیامدهایی برای فرایندهای مالی، ارتباطی و سازمانی رقابت‌های انتخاباتی داشته است؟ فرضیه پژوهش آن است که سوپرپک‌ها با برون‌سپاری مسیرهای تأمین و هزینه‌کرد، نفوذ مالی را از سطح فردی و حزبی به سطحی شبکه‌ای و بازتولیدشونده ارتقا داده‌اند. یافته‌های این پژوهش که مبتنی‌بر رویکرد توصیفی-تحلیلی و با بهره‌گیری از روش مطالعه اسنادی انجام شده است نشان می‌دهد که پس از سال ۲۰۱۰، هزینه‌های بیرونی رشدی تصاعدی یافته و سهم قابل‌توجهی از پیام‌رسانی انتخاباتی را از ستادهای رسمی ربوده است؛ منابع مالی در دست اقلیتی از اهداکنندگان بزرگ و کنسرسیوم‌های سازمان‌یافته متمرکز شده و بر دستورکار تقنینی اثر گذاشته است؛ تبلیغات منفی و تکنیک‌هایی چون &amp;amp;laquo;ردباکسینگ&amp;amp;raquo; تبعات احتمالی را از نامزدها به بازوان بیرونی منتقل کرده‌اند؛ شبکه‌های پول تاریک تعمیق یافته و شفافیت انتخاباتی را تضعیف کرده‌اند؛ و با گسترش سوپرپک‌های تک‌نامزدی، بسیاری از کارکردهای حزبی به شبکه‌های توسعه‌یافته و &amp;amp;laquo;احزاب سایه&amp;amp;raquo; واگذار شده است. برآیند این تحولات آن است که نفوذ مالی در سیاست آمریکا نه مقطعی، بلکه در قالب چرخه‌ای پایدار و نهادی بازتولید می‌شود؛ چرخه‌ای که پرسش‌های جدی درباره برابری سیاسی، شفافیت و کیفیت دموکراتیک انتخابات در این کشور برمی‌انگیزد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>مسئولیت بین‌المللی دولت آمریکا پس از خروج نظامی از افغانستان (2021) در پرتو مسئولیت بازسازی</title>
      <link>https://asr.ihu.ac.ir/article_210871.html</link>
      <description>حملۀ نظامی به قلمرو یک کشور با ادعای جلوگیری از نقض جدی حقوق بشر، افزون بر آثار ناشی از توسل به زور و حقوق مخاصمات مسلحانه، می‌تواند تکالیفی پسینی، از جمله مسئولیت بازسازی، برای دولت مداخله‌گر ایجاد کند. خروج نیروهای نظامی آمریکا از افغانستان پس از حدود بیست سال حضور، این پرسش را مطرح می‌سازد که آیا تعهدات آمریکا صرفاً به قواعد جنگ محدود است یا می‌توان در چارچوب &amp;amp;laquo;مسئولیت بازسازی&amp;amp;raquo; از تعهدی مستقل و قابل انتساب در دوران پس از مخاصمه سخن گفت. این مقاله با رویکرد توصیفی - تحلیلی و روش مطالعه اسنادی، در چارچوب نظری مسئولیت بازسازی به‌مثابۀ امتداد حقوق پس از جنگ و مسئولیت حمایت، اسناد شورای امنیت، رویه و اظهارات رسمی آمریکا، گزارش‌های بازسازی افغانستان و آموزه‌های مرتبط با صلح‌سازی را بررسی می‌کند. یافته‌ها نشان می‌دهد آمریکا از طریق مشارکت مستقیم در فرایندهای امنیتی، نهادی و اقتصادی افغانستان و نیز با استناد به قطعنامه‌های شورای امنیت و اعلام تعهدات بازسازی، مبنای انتساب مسئولیت بازسازی را فراهم کرده است. با این حال، خروج شتاب‌زدۀ ۲۰۲۱، فروپاشی ساختارهای امنیتی و سیاسی، بازگشت طالبان و تداوم وابستگی اقتصادی و نهادی افغانستان نشان می‌دهد اقدامات انجام‌شده در سه حوزۀ امنیت، حاکمیت قانون و توسعۀ اقتصادی، پایدار و متناسب با معیارهای مسئولیت بازسازی نبوده است. بنابراین، مسئولیت آمریکا نه از حیث تضمین نتیجۀ مطلوب، بلکه از جهت نقض تعهد به اتخاذ تدابیر معقول، پایدار و غیرآسیب‌زا در فرایند بازسازی قابل ارزیابی حقوقی است.</description>
    </item>
    <item>
      <title>تحول جایگاه اقتصادی ایالات متحده آمریکا در معماری نوین اقتصاد جهانی: نقش‌آفرینی بریکس و اقتصادهای برتر شمال آفریقا</title>
      <link>https://asr.ihu.ac.ir/article_210873.html</link>
      <description>با وجود گسترش مطالعات درباره کاهش نسبی قدرت اقتصادی ایالات متحده و ظهور قدرت‌های نوظهور، تاکنون ارزیابی جامعی از نقش هم‌زمان ائتلاف بریکس و اقتصادهای برتر شمال آفریقا در تغییر موازنه قدرت اقتصادی بین‌المللی ارائه نشده‌است. این مقاله به بررسی نقش فعال کشورهای عضو بریکس و اقتصادهای کلیدی شمال آفریقا (الجزایر، مصر و مراکش) در جهت‌دهی به ایجاد یک نظم نوین اقتصاد جهانی می‌پردازد. لذا پرسش اصلی این است که آیا این ائتلاف ظرفیت لازم برای بازآرایی مؤثر موازنه قدرت جهانی و کاهش وابستگی مالی نظام بین‌الملل به کشور آمریکا را داراست؟ مقاله حاضر با اتکا بر چارچوب نظری قدرت ساختاری و رویکرد گذار هژمونیک و با تحلیل داده‌های آماری نهادهایی چون بانک جهانی، صندوق بین‌المللی پول و سازمان تجارت جهانی، وقوع یک تغییر عظیم در موازنه قدرت را ترسیم می‌کند. بر اساس این پژوهش که با روش مطالعه اسنادی و مبتنی بر رویکرد توصیفی- تحلیلی انجام شده است، سهم ایالات متحده از تولید جهانی طی شش دهه از حدود 40 درصد به 27 درصد کاهش یافته‌است، در حالی که سهم ترکیبی بریکس و شمال آفریقا از 17 درصد به بیش از 31 درصد افزایش یافته‌است. نمونه‌هایی چون مصر، الجزایر و مراکش با اتکا بر منابع انرژی، موقعیت ژئوپلیتیکی و روابط استراتژیک خود با چین، هند و روسیه، در حال تبدیل شدن به قطب‌های قدرت اقتصادی منطقه‌ای هستند. در نتیجه، اقتصاد جهانی آینده نه بر هژمونی تک‌کشورها، بلکه بر هم‌افزایی جمعی بازارهای نوظهور بنا خواهد شد، جایی که محور بریکس و شمال آفریقا نقشی تسهیل‌کننده و کلیدی ایفا خواهد کرد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>راهبرد صلح از طریق قدرت در دکترین راهبردی ترامپ و نتانیاهو در غرب آسیا؛ از جنگ غزه تا جنگ رمضان</title>
      <link>https://asr.ihu.ac.ir/article_210872.html</link>
      <description>آشوب و بی‌&amp;amp;shy;نظمی در کنار ابهام و پیچیدگی به بخش جدایی‌&amp;amp;shy;ناپذیر معادلات منطقه غرب آسیا تبدیل شده است. این وضعیت نه &amp;amp;shy;تنها در زمان جنگ بلکه در شرایط صلح و آتش&amp;amp;shy;‌بس نیز جریان دارد. پژوهش حاضر درصدد تحلیل و واکاوی چگونگی اعمال راهبرد صلح از طریق قدرت در دکترین راهبردی ترامپ و نتانیاهو در غرب آسیا است. در این ارتباط، پرسش اصلی این است که راهبرد صلح از طریق قدرت در دکترین راهبردی ترامپ و نتانیاهو چگونه در معادلات منطقه غرب آسیا از جنگ غزه تا جنگ رمضان تجلی پیدا کرده است؟ با استناد به گزاره&amp;amp;shy;‌های نظریه واقع‌&amp;amp;shy;گرایی و بهره‌&amp;amp;shy;گیری از رویکرد توصیفی- تحلیلی تلاش می‌&amp;amp;shy;شود بستر مناسبی برای فهم چگونگی اعمال راهبرد مذکور فراهم گردد. یافته‌&amp;amp;shy;های مقاله نشان می‌&amp;amp;shy;دهد غلبه واقع&amp;amp;shy;‌گرایی در تفکر و رهیافت حکومتی حاکم بر آمریکا و رژیم صهیونیستی، زیربنای راهبرد پردازی در حوزه جنگ و صلح را شکل داده است. در این میان، جنگ و صلح در رهیافت مشترک ترامپ- نتانیاهو به ابزارهای خشونت&amp;amp;shy;‌بار/ مسالمت&amp;amp;shy;‌آمیز تغییر در نظم کنونی غرب آسیا تبدیل شده‌&amp;amp;shy;اند. از طریق ترکیب هوشمندانه ابزارهای چماق و هویج، بسترهای لازم برای پی‌&amp;amp;shy;ریزی نظم مطلوب آمریکا و رژیم صهیونیستی در منطقه غرب آسیا فراهم می‌&amp;amp;shy;گردد. این موارد در هماهنگی راهبردی ترامپ- نتانیاهو حول محور سناریوهای صلح تحمیلی (از موضع قدرت) تجلی یافته است. اعتقاد بر این است که از طریق راهبرد صلح از موضع قدرت، مسائل و مشکلات دیرینه منطقه غرب آسیا از منازعه اعراب- رژیم صهیونیستی گرفته تا پرونده ایران و محور مقاومت، در قالب ابتکاری جدید مدیریت و حل&amp;amp;shy;وفصل می&amp;amp;shy;‌گردد. روش مقاله حاضر از نوع مطالعه اسنادی بوده و اطلاعات موردنیاز به روش کتابخانه&amp;amp;shy;‌ای و مراجعه به منابع مکتوب و الکترونیک گردآوری شده است.</description>
    </item>
    <item>
      <title>سیاست خارجی ایالات متحده در قبال جنگ 12 روزه رژیم صهیونیستی علیه ایران؛ از موازنه قدرت تا مداخله راهبردی</title>
      <link>https://asr.ihu.ac.ir/article_210875.html</link>
      <description>جنگ میان ایران و رژیم صهیونیستی، به‌عنوان دو بازیگر کلیدی در غرب آسیا، به یکی از چالش‌های ژئوپلیتیکی مهم در نظم منطقه‌ای تبدیل شده است. ایالات متحده، به‌عنوان قدرت مسلط در نظام بین‌الملل و متحد راهبردی رژیم صهیونیستی، نقشی تعیین‌کننده در جهت‌دهی به روندها و نتایج این منازعه ایفا کرده است که ضرورت بازبینی در نقش ایالات متحده به‌عنوان بازیگر مداخله‌گر فرامنطقه‌ای را دوچندان کرده است. این پژوهش با تکیه بر چارچوب نظری رئالیسم تهاجمی و تحلیل گفتمان امنیتی، به بررسی سیاست خارجی آمریکا در قبال جنگ 12 روزه رژیم صهیونیستی علیه ایران می‌پردازد. پرسش اصلی آن است که اهداف، ابعاد و پیامدهای مشارکت آمریکا در این منازعه چیست و چگونه سیاست خارجی این کشور در راستای موازنه قدرت و کنترل تهدیدات ادراک‌شده تنظیم شده است؟ روش پژوهش مطالعه اسنادی مبتنی بر رویکرد توصیفی- تحلیلی بوده و داده‌ها از اسناد رسمی، گزارش‌های تحلیلی اندیشکده‌ها، رسانه‌های معتبر و بیانیه‌های سیاسی گردآوری شده‌اند. یافته‌ها نشان می‌دهد که سیاست آمریکا ترکیبی از حمایت بی‌قید و شرط از رژیم صهیونیستی، تلاش برای مهار منطقه‌ای ایران و استفاده از ابزارهای نظامی، اطلاعاتی و دیپلماتیک برای حفظ نظم مطلوب در منطقه غرب آسیا بوده است. این جنگ نه‌تنها ابعاد ژئوپلیتیکی، بلکه لایه‌های گفتمانی و روانی گسترده‌ای داشته که آینده نظم منطقه‌ای را با چالش‌های جدی مواجه خواهد ساخت.</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
